*زنان ایران هم دوباره راه افتاد. خب این خبر خوبی است . بالاخره از خمودی در آمد.

*چشمات انگار یک چیزی رو می خواد بگه. انگار یک دنیا تجربه پشتشون خوابیده. اولین بار که دیدمت فکر کردم تو حتمن کلی مطالعات فلسفی داشتی که این طور به آدم نگاه می کنی. فکر می کردم یه آدم سی و شش ساله چه طور می تونه این همه با تجربه به نظر برسه؟ واین همه به زندگیش مسلط باشه؟بعد که فهمیدم سه سال فاحشگی کردی تا خرج خودت و دو تا بچه ت رو در بیاری، جواب سئوال هام رو گرفتم.
گفتی حدودن هزار و پونصد تا مرد شماره تلفن ات رو داشتن؟! با چند تاشون خوابیده بودی؟!
آها. نه همین طوری می پرسم.

"همه ی ما خانم ها علاقه مند به هنر هستیم، و دوست داریم که بیشتر از اون بدونیم و یاد بگیریم، به این دلیل که دل مون می خواد استعداد های بالقوه ی خودمون رو بالفعل کنیم."
این رو یکی از مجریان تلویزیون در این برنامه های روزانه می گفت. از همین برنامه های خانه و خانواده که به قول خودشون سعی در حفظ الگو ها و جلوگیری از فروپاشی خانواده دارند.
اما چیزی که برام جالب ست این است که کدام استعداد بالقوه؟! یکی می گوید و دیگران هم بدون هیچ اعتراضی تایید می کنند. – بله ما همه استعدادهای بالقوه احساسی داریم که هیچ کدام از مردها ندارند! آن وقت نمی پرسند دراین صورت چرا همه ی هنرمندان بزرگ دنیا مرد هستند ؟– به جز عده ای که همه مان می شناسیم- همیشه به ما زن ها تلقین می شود که احساساتی هستیم. و ما هم به دلیل اینکه به ظاهر، چیز بدی درش نمی بینیم قبول می کنیم.
نمی خواهم بگویم کی گفته ما زنان احساساتی هستیم، نه. تازه آن را هم تایید می کنم. اما آیا واقعن این یک حس ذاتی است؟ چیزی که در نهاد ما گذاشته شده؟ در ما نهادینه شده اما توسط چه کسی؟ خدا؟ این احساسات از کی با ما هستند ؟ عده ای می گویند این یک ودیعه ی الهی ست. اما واقعن این طوراست؟
به همین روش مادری و وظیفه ی نگهداری از بچه را هم می اندازند گردن مادر. هیچ کس نمی تواند قبول کند که یک مرد از یک بچه نگهداری کند به همین دلیل زن همیشه با احساساتش محکوم می شود به اموری که جاودانه شده. زینب غنی مطلب جالبی در این زمینه نوشته بود تحت عنوان مادری نهادینه شده . به تان پیشنهاد می کنم اگرحوصله و وقت دارید بخوانیدش.
شاید زنی این نوشته مرا بخواند و بگوید" من از داشتن فرزند، نگهداری از او، عمل شیر دادن به او لذت می برم، پس اعتراضی هم ندارم. من از احساساتی بودم بدم نمی آید بلکه از چیزی که بدم می آید خشن بودن مردها ست". این ها هم قبول. و حتی بعضی از فمینیست ها این طور تحلیل می کنند که عمل زایش برای زنان یک امتیاز است. یک امتیاز که طبیعت به آن ها داده و ....
من هم از احساساتی بودن بدم نمی آید. آدم بدون احساسات نمی تواند زندگی کند. اما چیزی که مهم است تعادل بین احساس و عقل است. مردهای ما از احساس شان به عنوان یک وسیله استفاده می کنند و زنها به چشم هدف به آن نگاه می کنند. فکر می کنم در هر دوی این ها باید تعادلی صورت بگیرد. نه به آن شوری شور نه به این بی نمکی. زن ها مظهر عشق و محبت انگاشته می شوند و مرد ها مظهر عقل. شاید در بطن جامعه این طور نباشد. چون جامعه راه خودش را می رود. کنترل ها البته بی تاثیر نیستند. اما ما این احساسات زیادی در زنان را، ذاتی یا غیر ذاتی، باز تولید اش می کنیم. بازتولید فرهنگی، که تنها برا ی مردان مفید است.
عده ای نگران خانواده و شیوع خشونت در جامعه هستند و می خواهند با این بازتولید از طریق احساس زنان، خشونت مردان را به تعادل برسانند. یعنی زنان قربانی شوند برای حفظ آرامش جهان. مادران پدیده های زیبا ، مهربان و دوست داشتنی هستند که نباید این حس خوبشان را از دست بدهند چون برای مردان خیلی بد می شود. یک جای زندگی شان می لنگد. چطور باید آن همه خشونت و سختی بیرون از خانه را تحمل کنند؟ به همین دلیل اول مادر و بعد هم زن و گاهی هم دختر می شود پناهگاه و ماوایی برای فرار از دنیای مردانه. بعضی ها می گویند اگر مادری زنان را از آن ها بگیریم پس چه کسی نقش مادر را بازی کند؟ باز هم پیشنهاد می کنم مقاله زینب غنی را در این زمینه بخوانید.
*یک چیزی هم می گویم که شاید ضد، شاید هم در تایید حرف های بالا باشد اما چیزی است که در جامعه می بینیم. حتما این جمله ها را شما هم شنیده اید که : زن که گرفت آدم می شه/ باید براش زن بگیریم تا آدم شه/ زنش به زندگی این سر و سامون داد./ اگر زنه نبود همه چیزش رو بر باد می داد. و یا به طور مثال کلماتی مثل زن ذلیل....
شما فکرمی کنید این جمله ها در کدام قسمت فرهنگ و سنت ما توجیه می شود؟ من درشان یک تناقضی می بینم. تناقض بین چیزی که زنان می خواهد و چیزی که به آنان تلقین می شود از طرف مردان.
* یک زن مدرن وقتی عاشق می شود
وقتی عاشق می شوی بیشتر از همه زن بودنت را حس می کنی. روزهایی که با بدنت خداحافظی کرده ای و کمتر می بینی اش، تمام می شود و روزهایی می رسد که بیشتر حس اش می کنی. مدام خودش را به رخت می کشد و اعلام وجود می کند.
از نظر بعضی عاشق شدن، اسمش رویش است، یعنی کاری را بدون فکر انجام دادن. یعنی وابسته شدن، یعنی در یک انسان دیگر غرق شدن. اما یک چیزی هست که همیشه بهش فکر می کنم.که یکی از آن دردهای مدرن است. یکی از آن دردهایی که شاید سال ها پیش حس نمی شده و شاید کسانی که امروز سنتی زندگی می کنند هم آن را حس نکنند. این را که می گویم امروز در خیلی از دختر ها دیده ام و شاید به نوعی در خودم. این ها که می خواهم بنویسم از حرف های خصوصی و خیلی شخصی دختر هایی ست که شاید خیلی از شب ها با هم صحبت کرده ایم و درد دل. همه شان دردهای مدرن آدم های مدرنی است که هر روز باشان سرو کار دارم.
یک زن مدرن وقتی عاشق می شود، اگر خیلی به خودش و تنهایی هایش و شخصیت اش فکر کند، که معمولا اینطوری است، اگر این زن مدرن یک ایرانی و جهان سومی باشد، تازه اول بدبختی هایش است. چطور بگویم، شاید شما حدس نزنید که مشکلی که پیش می آید چیست، اما حتما چیز هایی در موردش شنیده اید. همه ی ما آدم هایی که امروز به اصطلاح مدرن شده ایم، پس پشت ذهنمان افکار سنتی خوابیده اند. هر چقدر هم که با هاشان بجنگیم، باز هستند. انگار بیدارتر می شوند. انگار نمی توانیم کاری شان کنیم. تا از ناخودآگاه ذهنمان بیرون اش نکشیم و به خودآگاه تبدیل اش نکنیم، همین طور می ماند. جاخوش می کند در کله های مدرن مان و مدام ما را زجر می دهد. قالب ما امروز مدرن شده اما محتوی نه. از آنجایی که مدرنیته برای ما یک چیز کاملا وارداتی است و نه محصول تدریجی، پس نوعی درگیری را برای مان ایجاد می کند.
ما سنتی عاشق می شویم اما می خواهیم مدرن باشیم. اگر از لحاظ روان شناسی به پدیده عاشق شدن، به فرآیند عاشق شدن نگاه کنیم، متوجه می شویم که عاشق شدن چیزی نیست جز تجلی ذهنیات یک آدم از کودکی تا به امروز در یک آدم دیگر. مثلا زن ها یا مردها در اینجا فرقی نمی کند، خیلی از اوقات می توانند خصوصیات پدر یا مادر خود را در معشوق شان پیدا کنند. یعنی ویژگی هایی که از بچگی در ما نهادینه شده.
یکی از این مشکلات مدرن این است که با افکار سنتی ات عاشق یک مرد مسن شوی. عاشق یک مرد جاافتاده. نمی دانم چرا اختلاف سنی زیاد با مرد برای ما زنان این قدر جالب است. یکی از دلایل اش را فروید علاقه دختر به پدر خود می داند. به هر حال این عشق شکل می گیرد اما بعد از مدتی متوجه می شوی که این اختلاف سنی دارد اذیت ات می کند. باعث شده توی رابطه تبدیل شوی به آدم ضعیفی که کس دیگری برایش تصمیم می گیرد. فکر می کنی توی رابطه ات آن قدر ها هم که باید سلطه نداری. در فکر برابری هستی اما در رابطه ی خصوصی خودت وجود ندارد. از طرفی عاشق این مردی، و از طرفی نمی توانی از ضعف خودت در رابطه چشم پوشی کنی. اذیت ات می کند. مثل خوره می افتد به جانت. آن وقت سعی می کنی معشوق ات را زیاد نیاوری اش در جمع. چون بدون او و در جمع دوستانت تو خیلی با اعتماد به نفس هستی اما پیش او احساس ضعف می کنی. بدون او تو هستی که در جمع می درخشی . همیشه تو دیگران را به دنبال خودت می کشیدی، اما حالا احساس ضعف می کنی.احساس می کنی خیلی در مقابل او کوچک هستی.شاید از اعتماد به نفسی باشد که بعضی وقت ها خیلی کم است.
شاید این مشکل برا ی شما هم پیش آمده باشد که در رابطه تان با جنس مخالف دچار تناقض می شوید. نمی دانید این رابطه به نفع شماست یا به ضررتان. یکی از دوستانم می گفت کاش ما هم زن سنتی ای بودیم تا راحت زندگی می کردیم. چیز خاصی از زندگی مان نمی خواستیم و حداقل آرامش داشتیم. تسلط مردانه را می پذیرفتیم.گفتم بیچاره آن زنها.نمی خواهم شعار بدهم اما این ها را می نویسم:
باید این تناقضات دنیای مدرن و سنتی را کشف کنیم. باید آنها را به خودآگاه ذهنمان بیاوریم. من فکر نمی کنم که عاشق شدن بدون اراده باشد. انگار باید مواظب ناخودآگاه مان باشیم.
یکی از مهم ترین جنبه های زندگی زنان زایش و پرورش فرزند است تا جایی که هویت زن و مادر در یکدیگر مستحیل می شوند، مادر بودن حرفه و مشغولیت اصلی زنان تلقی می شود و زنی که مادر نیست یک استثنا و ناهنجار. در مقابل، »پدری« در حد یک عمل بیولوژیک تقلیل پیدا می کند و کودک از این زمان به بعد موجودی است وابسته و متعلق به مادر. مادر چون او را به دنیا آورده از او مراقبت نیز می کند.
