
مثلن اگر پسر باشیم وقتی داریم در یک مهمانی شیطنت می کنیم و با هم سن و سال هایمان بازی می کنیم صاحبخانه می گوید ماشاءالله چه شیطونه! و مادر و پدرمان هم به افتخار لبخند می زنند و حتا اگر کار نامناسبی هم بکنیم بهمان می گویند پسره دیگه خیلی شیطونه ... اما اگر دختر باشیم احتمالن مادرمان ما را بغل می کند و روی پای خودش می نشاند و در گوشمان می گوید این قدر سروصدا نکن یا چیزی شبیه به این و یا ممکن است یک عروسک بدهد دست مان و بگوید ببین نی نی دارد گریه می کند بیا بخوابانش. همین طوری چند سال می گذرد و ما بزرگ تر می شویم...
عنوان دوم: عشق، خانواده، زن عاشق، وانهاده ی سیمون دوبوار
۱.دفعه اول که دیدمش گفت: وقتی که ازدواج کردیم محمد ماشینشو خیلی دوست داشت ولی من یه کاری کردم که الآن منو بیشتر دوست داره.
دفعه دوم که دیدمش از شوهرش طلاق گرفته بود گفت: مهریه ام رو گرفتم، حققم بود، می خواهم باهاش...
۲. خانوم آقای دکتر نشسته بود در ردیف تماشاچی ها و خبرنگارها ازش عکس می گرفتند. آقای دکتر پشت تریبون گفت: من زنم رو از وزارت بیشتر دوست دارم.
۳. دختر عاشق شده بود و سرخوش از اینکه پسر هم عاشقش شده. با نغمه پرنده ها می رقصید و با رقص برگ ها می خواند.
پسر سرشار از امید به موفقیت ها و پیشرفت های آینده اش با خودش گفت: این شغلم، این هم زنم، باید یک خانه تهیه کنم و بعدشم زندگی کنم.

پی نوشت: شماره ۲ هیچ ربطی به سیاست و بررسی دیدگاه های فرهنگی و غیره ی جریان های سیاسی و فکری ندارد.