|
وبلاگ نشریه فمینیستی دور باطل دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران
|
..برادرم سه ماه بود كه حقوق نگرفته بود، غذايش را هم هر روز از خانه مي برد، حتي لباس كار هم نداشتند و خودشان لباس شان را تهيه مي كردند..محمد مي گفت كارش جوشكاري در قسمتي است كه پر از مخزن هاي الكل و مواد شيميايي همچون جوهرنمك و ساير اسيدهاست..محمد هميشه با خنده مي گفت يك جرقه آتش همه ما را پودر مي كند...هرچند از دست دادن فرزندانم دردناك است اما مي گويم راحت شدند چون حتي يك روز با شكم سير سر بر بالين نگذاشته بودند..فكر مي كرديم ما را دعوت كرده اند تا دلداري مان دهند اما نه تنها دلداري وجود نداشت بلكه مسوولان مي خواستند به ما بفهمانند كه بايد سكوت كنيم و موضوع را فراموش كنيم.. به دو كودك در آغوشش اشاره مي كند: «آينده اينها چه خواهد شد؟»

یادم نیست اولین بار کجا دیدمش، ولی یک بار در خانه یکی از دوستانم بودیم مهربان و آرام بود، با ما سخن نمی گفت نمی دانم چی را داشت پاکنویس می کرد... بعدها در دانشکده می دیدمش سلامی و لبخندی... یک بار هم در دانشکده علوم اجتماعی دیدمش، پایش شکسته بود و با عصا راه می رفت، گفتم چی شده؟و... مواظب خودت باش و... خداحافظ.
برایش بهترین آرزوها را می کنم
وقتی که احمدی نژاد سعی می کنه از مردم و دموکراسی و آزادی حرف بزنه...
درست مثل وقتی که اون دوست بابات میاد خونه تون بعد بچه ش میاد تو اتاقت اسباب بازیای تو ور می داره تو هم هیچی نمی گی بعد که می خواد بره خونه شون یکی شونو یواشکی می ذاره تو جیبش تو بازم هیچی نمی گی... یا نه اصلا مثل اینکه داری تو خیابون برا خودت قدم می زنی کاریم به کسی نداریا بعد یهویی می بینی ای بابا یکی کله تو گرفته دستش داره می ذاره تو ماشنیشو گاز می ده می ره... یا مثلا یکی کلمات تو رو گرفته یکی یکی می کنه تو دهنش و بعدشم معنی هاشونو تف می کنه جلو پات...
بعد که حرفای احمدی نژاد تموم می شه تو فقط می ری تو اتاقت کتابتو باز می کنی و به کارات ادامه می دی و احساس می کنی هیچ ربطی بین و تو این دنیا دیگه وجود نداره فقط می شه با یه آدم های خاصی گاهی حرف هایی زد آدم هایی که اکثرشون البته مرده اند قبل از اینها...

مثلن اگر پسر باشیم وقتی داریم در یک مهمانی شیطنت می کنیم و با هم سن و سال هایمان بازی می کنیم صاحبخانه می گوید ماشاءالله چه شیطونه! و مادر و پدرمان هم به افتخار لبخند می زنند و حتا اگر کار نامناسبی هم بکنیم بهمان می گویند پسره دیگه خیلی شیطونه ... اما اگر دختر باشیم احتمالن مادرمان ما را بغل می کند و روی پای خودش می نشاند و در گوشمان می گوید این قدر سروصدا نکن یا چیزی شبیه به این و یا ممکن است یک عروسک بدهد دست مان و بگوید ببین نی نی دارد گریه می کند بیا بخوابانش. همین طوری چند سال می گذرد و ما بزرگ تر می شویم...
عنوان دوم: عشق، خانواده، زن عاشق، وانهاده ی سیمون دوبوار
۱.دفعه اول که دیدمش گفت: وقتی که ازدواج کردیم محمد ماشینشو خیلی دوست داشت ولی من یه کاری کردم که الآن منو بیشتر دوست داره.
دفعه دوم که دیدمش از شوهرش طلاق گرفته بود گفت: مهریه ام رو گرفتم، حققم بود، می خواهم باهاش...
۲. خانوم آقای دکتر نشسته بود در ردیف تماشاچی ها و خبرنگارها ازش عکس می گرفتند. آقای دکتر پشت تریبون گفت: من زنم رو از وزارت بیشتر دوست دارم.
۳. دختر عاشق شده بود و سرخوش از اینکه پسر هم عاشقش شده. با نغمه پرنده ها می رقصید و با رقص برگ ها می خواند.
پسر سرشار از امید به موفقیت ها و پیشرفت های آینده اش با خودش گفت: این شغلم، این هم زنم، باید یک خانه تهیه کنم و بعدشم زندگی کنم.

پی نوشت: شماره ۲ هیچ ربطی به سیاست و بررسی دیدگاه های فرهنگی و غیره ی جریان های سیاسی و فکری ندارد.
وقتی برای یک کودک قصه می گویی و اون خوابش می بره یه حس خوبی پیدا می کنی حس این که کار مراقبت از دنیا رو به خوبی انجام داده ای حسی که یک کمی شبیه آسودگی و لذت و زیباییه...
ای کاش همه کودکای دنیا می تونستن به این آرومی بخوابن
یکی از مهم ترین جنبه های زندگی زنان زایش و پرورش فرزند است تا جایی که هویت زن و مادر در یکدیگر مستحیل می شوند، مادر بودن حرفه و مشغولیت اصلی زنان تلقی می شود و زنی که مادر نیست یک استثنا و ناهنجار. در مقابل، »پدری« در حد یک عمل بیولوژیک تقلیل پیدا می کند و کودک از این زمان به بعد موجودی است وابسته و متعلق به مادر. مادر چون او را به دنیا آورده از او مراقبت نیز می کند.

من به زن و مرد همیشه پیش از هر چیز به دید انسان نگریسته ام. تجربه های تلخ و شیرین و مطالعات جسته گریخته، مرا متوجه تفاوت آنها کرده است و می کند، البته منظورم تفاوت های فیزیولوژی نیست. هنوزهم معتقدم بسیاری از تفاوت های غیر فیزیولوژی، از تربیت اجتماعی و خانوادگی ناشی می شوند. اما آن قدر در جوامع ریشه دارند، که ادامه
فرار کردم یه بند جیغ می کشیدم مطمئن بودم هیچ کس کمکم نمی کنه با این حال جیغ می کشیدم خودمو انداختم توی انباری. تاریک تاریک بود درو بستم قفلشم انداختم چند بار کوبید به در داد و بیداد می کرد همه آدم ها اومده بودند از درز در می دیدمشون.کلنگ رو برداشت با کلنگ در رو شکوند اومد تو من جیغ می کشیدم و التماس می کردم می دونستم هیچ راه فراری نیست ولی از ترس جیغ می کشیدم یه چاقو زد افتادم و دیگه ساکت شدم... از پشت گردنم شروع کرد به بریدن...
من روی زمین افتاده بودم و اون با زحمت کله مو از تنم جدا می کرد. وقتی کلم کنده شد موهامو دور دستش پیچاند و برم داشت از روی زمین و از انباری رفت بیرون مردم براش کف زدن و هلهله کردن.
ما و حجاب۱
می توان گفت حجاب در اذهان ایرانی مسئله مهمی است، از سوی نهادهای رسمی تلاش می شود حجاب یکی از مظاهر دین ورزی و از جمله لوازم سعادت فردی و جمعی معرفی شود. هر چند می توان با توجه به روش های به کار گرفته شده نتیجه دیگری گرفت مثلا به عقیده من تلاش برای قانونگذاری در زمینه حجاب، دنیوی شدن امری است که تلاش می شود دینی نشان داده شود، قانونگذاری به صورت مدرن، گذراندن طرح و لایحه در مجلسی که به رای مردم و بر مبنای تئوری حقوق شهروندی و حق شرکت در سرنوشت و... تشکیل شده هیچ سنخیتی با اجتهاد دینی و عمل به سنت ندارد(مدتی است روی این مسئله فکر می کنم قبول دارم که به اندازه ی کافی واضح و دقیق ننوشته ام!!) از این حرف ها که بگذریم آنچه به نظرم نیازمند بررسی دقیق است نحوه مواجهه ما با این مسئله و حتا واکنش های ماست.
از سال ۵۷ و ۵۸ چالش هایی در مورد حجاب آغاز شد. با استقرار نظام اسلامی کم کم استفاده از روسری در ادرات دولتی اجباری شد و بعد هم مسئله حجاب کامل و اینکه در نظام اسلامی همه بانوان باید در انظار عمومی با حجاب کامل اسلامی ظاهر شوند و... از آن سالها کمی کم تر از سی سال می گذرد جمهوری اسلامی هنوز با تمام توان و امکانات خود در پی پیاده کردن همان برنامه هاست... سمینارها و کنفرانس های فراوان... جشنواره های متعدد... برنامه های آموزشی در مدارس و دانشگاه ها و... جشنواره زنان سرزمین من هم یکی از همین برنامه ها بود با محوریت پوشش اسلامی و حجاب اما اینکه فلسفه ی این حجاب چیست هیچ پاسخ قانع کننده ای یافت نمی شود...
امروز خیلی اتفاقی و به اتفاق یکی از دوستانم رفتم جشنواره ی زنان سرزمین من. بخش عمومی جشنواره یک سری غرفه بود شامل کتاب و پایان نامه هایی که راجع به زن هاست و یک سری هم غرفه های مانتوفروشی بود و صنایع دستی و آثار هنری زن ها...
دو تا از غرفه ها خیلی من رو عصبانی کرد یکی اش فکر می کنم مربوط به یک سازمان دولتی بود که دور تا دورش یک سری کتاب و مجله گذاشته شده بود و جلوی میز اول غرفه، روی زمین هم یک تابلو که رویش نوشته شده بود: زن= نصف جامعه+ یک
(خانواده)
هر چی فکر کردم نفهمیدم یعنی چی و از مسئول غرفه که یک دختر هم سن و سال خودم بود پرسیدم. گفت ببین خب شنیدی که می گن مرد از دامن زن به معراج می رود خب این همونه! من گفتم این چه ربطی دارد من نمی فهمم. گفت ببین مثلا خب می دونیم که نصف جامعه ما زن ها هستند و نصفشون هم مردها ما می خواهیم بگیم که زن ها یه دونه بیشترند من گفتم خب این روکه نوشتید اینجا ولی چرا زنها یک دونه بیشترند؟ مکث کرد گفت ببین مثلا شنیدی می گن اگر می خواهی یک جامعه را اصلاح کنی باید زنهای آن جامعه را اصلاح کنی این همونه! من گفتم نه نشنیدم!
گفت اِ تو که هیچی نشنیدی، شما به من بگید چه کتابی خوندید من طبق همون چیزی که خوندید براتون توضیح بدم. از این حرف خوشم اومد گفتم جنس دوم گفت خب ما می خواهیم بگیم زن جنس دوم نیست یه دونه بیشتره!! من هاج و واج مونده بودم گفتم یعنی چی؟ گفت اصلا تو خودت چه برداشتی می کنی از این جمله؟ گفتم اگر کلمه خانواده رو توی پرانتز ندیده بگیرم می تونم از این جمله این جوری برداشت کنم که یعنی اینکه زن ها در جامعه ما وضعیت نامناسب و جایگاه ضعیفی دارند پس باید توجه ویژه به آنها کرد و نسبت به مسائل زنان اهمیت بیشتری داد تا انها به سطح مطلوب و نرمال برسند... فوری گفت یعنی می خواهی بگی که زن ها در جامعه ی ما وضعیت بدی دارند همین که من که چادری هستم و شما که مثلا دلتون می خواد موهاتون بیرون باشه الان اینجا ایستاده ایم با هم حرف می زنیم یعنی زن ها آزادند...
سرکوب زنان/بازداشت ها ادامه دارد/ انتقال سه تن از افراد بازداشت شده به زندان اوین.../ آخرین گزارش از وضعیت اسفناک بازداشت شدگان تجمع میدان هفت تیر/ بیش از صو وسی نفر در تجمع میدان هفت تیر بازداشت شدند/اسامی آزادشدگان تجمع ۲۲ خردد تا این لحظه خسته از خواستن از فریاد از بغض و آرزوها/ و جمع آوری امضا برای نامه ... ار اول بخوانید سرتان گیج نمی رود؟
این اتفاقات شما را یاد تجمع های سالهای اول اصلاحات و تشنج ها و کتک کاری ها و دستگیری ها که در پی شان سلسله وار می آمدند و بعد هم در ستون اخبار خبر کوتاهی از دادگاه فلانی و فلانی نمی اندازد؟ شما را یاد فاجعه کوی دانشکاه نمی اندازد؟... چرا تجربه های شکست خورده را تکرار می کنیم؟
با دوستانی که طرفدار برگزاری تجمع بودند صحبت می کردم حرف شان این بود که ما زنان برای ارتباط برقرار کردن با مردم رسانه ای نداریم و از این راه ها باید با مردم ارتباط برقرار کنیم تا آنها هم خواسته های ما را بدانند و از این طریق می توانیم با زنان دیگر ارتباط برقرار کنیم تا بتوانیم آنها را آگاه کنیم بسیار خوب اما فراموش نکنیم آگاهی ای که در اثر ناسزا شنیدن و چوب و چماق خوردن به وجود می آید نه آگاهی که کینه ای است برای تقابل و انتقام. تا زمانی که راه اول و دوم را نپیموده ایم توسل به تجمع خیابانی گذاشتن کارکرد آن را لوث می کند...به ماجراهای امروز که نگاه می کنم ناراحت می شوم اما خنده ام می گیرد: ما برای تغییر قانون مدنی فریاد می زنیم بی آنکه کار تئوریک قابل قبولی در این زمینه ارائه کرده باشیم اما زنان کانادا برای به دست آوردن حق عضویت در پارلمان کشورشان سال ها نامه نگاری کردند نوشتند و خواندند تا بقبولانند کلمه Persons در قانون اساسی به معنای افراد است و اعم از زنان و مردان، از سال ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۹کارکردن روی یک کلمه و دست آخر هم نتیجه گرفتن بدون چوب و چماقی... ( ترجمه اش را بعد امتحان ها می گذارم توی وبلاگ)
یک عذرخواهی: از دوست عزیزی که وبلاگ حقوق زنان حقوق بشر راه انداخته عذرخواهی می کنم، لینک دادن به وبلاگ شما به معنای انتقاد به شخص شما نیست. هم چنین به شما به خاطر حس مسئولیت تان تبریک می گویم
تصویری که قوانین ایران از زن ارائه می کنند(زنی که همواره یا در مقام همسر یک مرد، یا دختر باکره یک مرد، یا بیوه یا مطلقه یک مرد تعریف شده و زنی که اعتبار شهادتش نصف مرد است، زنی که برای او ازدواج که یک رابطه هم عاطفی و هم جنسی است تبدیل شده است به داد و ستدی که درآن مهریه و نفقه با تمتع جنسی مرد مبادله می شود و زنی که بی توجه به شخصیت و توانایی اش برای انجام هر کاری نیازمند تحصیل اجازه و رضایت شوهرش است... )* به اعتقاد من تصویر ناقصی است از یک انسان که وجودش تکه تکه شده و تنها بخش هایی از شخصیت او به رسمیت شناخته شده، چنین زنی حتا برای خروج از کشورش نیازمند اجازه شوهرش است...گویی زن به عنوان یک شهروند، یک ایرانی، یک انسان در قوانین ایران چیز عجیب و غریبی است!
می خواهم بگویم این قوانین تبعیض آمیز ستم است به جنس زن، اما نه فقط به زن. درست است که همه جنبه های زندگی ما براساس حقوق و قانون قرار نیست بگذرد اما مهم ترین اتفاق های زندگی ما با قانون تنظیم می شود، قانونی که تصویری نادرست و مخدوش از زن بودن و مرد بودن ارائه می کند و نمی تواند پاسخگوی پیشرفت جامعه و نیازهای فعلی آن شود. آنچه باید تغییر کند نه کلمات کتاب قانون، بلکه نگاهی است که قانون گذار به انسان دارد، تا زمانی که در مقام قانون گذار به انسان ها به چشم مسلمان و غیرمسلمان، زن و مرد، بی دین و دین دار، دوست و دشمن و... می نگریم روابط نابرابرکه بستر خشونت هستند هم چنان بازتولید می شوند.
* نگاهی بیاندازید به ماده 1019،1085، 1098 قانون مدنی
سومین جلسه از سلسله کلاس های دکتر علیجانی با موضوع زن در متون مقدس چهارشنبه(۱۰ خرداد) این هفته از ساعت ۱۷ و ۳۰ دقیقه تا ۱۹ و ۳۰ دقیقه در کتابخانه حسینیه ارشاد برگزار می شود.
بقیه اش ر ا در اینجا می توانید بخوانید

انسان خودش را در فضای اجتماعی می شناسد، در افقی از تاریخ، همان طور که جاری در اتفاقات و امور هر روزه ی جهان است، گاهی انگار کمی آن طرف تر می ایستد و نظاره گر امور می شود:
آن گاه که احساس می کنی چیزی نادرست است، یا غیر انسانی و غیر منصفانه است. انگار ارتباط دنیای درونت با جهان خط خطی می شود و احساس می کنی حضورت نادیده گرفته می شود. دلت می خواهد اعتراض کنی.این احساس توست که وجود دارد، احساس اعتراض! اصالت توست که به اعتراض وجود می دهد، اگر این گونه بیندیشیم پس تو حق داری هرگونه که دلت خواست اعتراض کنی. مهم این است که احساس اعتراضت را به دیگران نشان بدهی و آن را بنمایانی... می توانی حتا دست به خشونت بزنی می توانی دست به عملیات انتحاری بزنی یا می توانی تمام فرصت های نیکی که خودت و دیگران داشته اید را نابود کنی! اگر کمونیست باشی می توانی فکر کنی با تشدید تضاد تاریخ حرکت انسان را به سمت کمونیسم شتاب می دهی! می توانی به چیزهایی بیاندیشی که هیچ ربطی به موضوع اعتراضت نداشته اند می توانی برای بشریت شعار بدهی و بگویی اگر همه چیز آن طور شود که تو می گویی سعادت همگان را تضمین می کنی! می توانی همه چیز را به همه چیز ربط دهی و اعتراض را مثل یک بادکنک بادکنی تا بترکد. بعد هم حتما از اول سطر شروع می کنی به نوشتن...این طور اگر بشود معمولن به نظر می رسد هیچ اشکالی ندارد به خاطر اینکه هیچ چیز تغییر نمی کند، آنچه اتفاق می افتد این است که یکی دیگر از برگ های درخت می افتد- طبیعی ترین اتفاقی که در دنیا رخ می دهد- و تو اعتراض را که می توانست خیری را به انسانها هدیه کند کشته ای...اعتراض می تواند به انسان ها خیری را هدیه کند چرا که ایده برتر و انسانی تر و منصفانه تری است که امور را و انسان را به مرتبه عالی تری فرا می خواند، بنابراین باید گفت آن چه به اعتراض وجود می دهد شخص معترض نیست، بلکه آن ایده ی برتر و همگانی بودن امور انسانی است که به او اصالت می دهد. هر امر انسانی ای به نسبتی عمومی است بنابراین اعتراض هم یک وجود * اجتماعی است که به همه انسان ها مربوط می شود و به همین دلیل باید برایش حق کیفیت حیات قائل شد و آنگاه تنها کسانی در موقعیت رعایت کردن یا رعایت نکردن این حق هستند که راهی به معرفت آن ایده برتر یافته اند.
*(به عمد از کلمه وجود به جای پدیده استفاده کردم: اعتراض در جامعه و زمانی که انسان ها با پیش فرض عمومی بودن امری در مورد آن می اندیشند متولد می شود)