..برادرم سه ماه بود كه حقوق نگرفته بود، غذايش را هم هر روز از خانه مي برد، حتي لباس كار هم نداشتند و خودشان لباس شان را تهيه مي كردند..محمد مي گفت كارش جوشكاري در قسمتي است كه پر از مخزن هاي الكل و مواد شيميايي همچون جوهرنمك و ساير اسيدهاست..محمد هميشه با خنده مي گفت يك جرقه آتش همه ما را پودر مي كند...هرچند از دست دادن فرزندانم دردناك است اما مي گويم راحت شدند چون حتي يك روز با شكم سير سر بر بالين نگذاشته بودند..فكر مي كرديم ما را دعوت كرده اند تا دلداري مان دهند اما نه تنها دلداري وجود نداشت بلكه مسوولان مي خواستند به ما بفهمانند كه بايد سكوت كنيم و موضوع را فراموش كنيم.. به دو كودك در آغوشش اشاره مي كند: «آينده اينها چه خواهد شد؟»